تبليغاتX

كد موسيقي براي وبلاگ

كد تغيير شكل موس


tanhaa89

غزل تنهایی

تو را آرزو نخواهم كرد...


هيچ وقت!


تو را لحظه اى خواهم پذيرفت...


كه خودت بيايى...


با دل خودت...


نه با آرزوى من...!

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 22:32 توسط atie|

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.

در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ 
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:4 توسط atie|

زمانی که متولد شدم به من آموختند دوست بدار

ولی حالا که دیوانه وار دوست می دارم می گویند

فراموش کن آیا این است راه و رسم زندگی ؟؟؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:2 توسط atie|



سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
 
    وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
    ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
    که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم


When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us



به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند



Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile






هر چه میخواهی آرزو کن
هر جایی که میخواهی برو
هر آنچه که میخواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری
برای انجام آنچه می خواهی

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to d
o





خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی



May you have enough happiness to
 make you sweet

Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy




شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلکه بهترین استفاده را می کنند
از هر چه سر راهشان قرار می گیرد


The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way





همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی



The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches






وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش که در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می کنند



When you were born, you were crying

And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
Youre the one who is smiling and everyone
Around you is crying

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:32 توسط atie|

پس بیاید بخونیمشون و درس بگیریم:

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!


صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه


شوهر بر میداره به ۲۰
تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ

 میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!


یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به

 زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه


خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای

 شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب

 رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا

 پیش اوناست !!!


نتیجه اخلاقی :
یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !

 

 

درس دوم:

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه

 مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن

بعد از مدتی یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای

دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون :

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار

 عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد.

پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و

 پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و

اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه

مرسدس بنز بهش هدیه داد !


دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه

 شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند

 و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب

 كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمیترین

دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده

اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق

 العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش

تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای

 تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست

 چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟!

سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و

سربلندی ما شدن صحبت كردیم راستی تو در مورد فرزندت چی

 داری تعریف كنی؟!


چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش

 توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه!


سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!


دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه

 و من دوستش دارم... در ضمن زندگی بدی هم نداره.

اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از

صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای

 

 خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!



نتیجه اخلاقی :
هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن !

 

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون

 رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.


وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك

 خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج

 فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای

 هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!


زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:


چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم

فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول

برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !


حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.


مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:


این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد


بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری

 داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و

 باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰
سالش شد !!!


نتیجه اخلاقی :
مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود

.

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟



از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و

بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و....


حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با

 چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم

افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.


 

 

مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و

تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من

 کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او

میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه

 بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور

اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری

روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

 عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که

کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای

 قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی

 است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته

است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط

 نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود

 ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:



امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید

خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر

 بهترین چیز برای زندگی است

.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه

 بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

 

سومين درس- هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد

 داشته باشيد

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر

١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى

نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.


 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

 
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در

 آورد و شمرد. بعد پرسيد:


- بستنى خالى چند است؟


خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون

 قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با

بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:


- براى من يک بستنى بياوريد.


خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت

 و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و

 پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار

براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در

کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا

چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را

نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.


 


 

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 16:32 توسط atie|

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 18:12 توسط atie|

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به

 همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او

 زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند.

 پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از

استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت

 در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست"

 پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او

 دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من

 هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!"

پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز

 دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه

 چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند:

 پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما

را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي

شناسم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 18:8 توسط atie|

به کودکي گفتند :عشق چيست؟
گفت : بازي

به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي

به جواني گفتند : عشق چيست؟

گفت: پول و ثروت

به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي کشيد و سخت گريست

به گل گفتند: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره

به پروانه گفتند: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره

به شب گفتند: عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره

به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟
گفت نگاهي بيش نيستم

 اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگيد؟؟؟ دوستای من منتظر جوابتون هستم

بدون نظر نریداااااااهرکی نظر نده دعا میکنم موهاش بریزه 

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:46 توسط atie|

«فقیر و ثروتمند»

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا. ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 16:30 توسط atie|

گاهی بی آنکه بخواهیم به  افراد مورد علاقه ی همسرمان (یا هر شریک

احساسی دیگر)حسادت می ورزیم، به مادرش که احساس می کنیم بیش

 از ما دوست دارد، به هنرپیشه ای که فکر می کند خوش قیافه تر از

ماست، به فلان روشنفکری که بیش از ما بر او تاثیر می گذارد. این حسادت

 ها از انجا نشات می گیرد که به غلط تصور می کنیم این علاقه ها و

 توجهات به فردی غیر از ما عشق او را میان ما و آنها تقسیم می کند،

عشق او نسبت به ما کم می شود و طبیعی ست که در مقابل آن

 ایستادگی کنیم. اما این تصور غلط از کودکی در ما شکل گرفته است، آنجا

 که مدام با خود کلنجار می رفتیم که پدر را بیشتر دوست داریم یا مادر را و

بعدها معلم مان را بیشتر دوست داریم یا والدین مان و در هر مرحله از

 زندگی فرد جدیدی به زندگی ما پا می نهاد که در نزد خود  صمیمی و

دوست داشتنی می یافتیم اش و ممکن بود این سوال در ذهن ما ایجاد

شود که حال کدامیک در زندگی مان بیش از دیگری ارجحیت دارد؟! نکته ای

که اکثرا به آن توجه نمی کنند این است که عشق، علاقه و توجه فرد را

نمی توان با محاسبات ریاضی و بر اساس کمیت ها سنجید. همیشه باید در

 نظر داشت که عشق انواع مختلفی دارد که گاه هیچ سنخیتی با هم ندارند

 اما ما همه ی آن انواع مختلف را صرف داشتن نامی مشترک یکی می

پنداریم. عشق مادر به فرزند، عشق عابد به خداوند، عشق زن و مرد به

 هم، عشق دانشجو به استاد، عشق افراد به یک تیم فوتبال،خواننده ی

خاص و یا هنرپیشه سینما همه ی این احساسات گوناگون را با یک واژه

می شناسیم:"عشق" . با کمی تامل هر کسی خواهد پذیرفت که این 

 احساسات کمترین سنخیت را با هم دارند. اینکه از همسرمان بپرسیم من

 را بیشتر دوست داری یا فلان دوستت را شاید مثل این باشد که از او

 بخواهیم میان میز تحریرش و غذای مورد علاقه ای یکی را انتخاب کند!

نظرتون راجع به این موضوع چیه؟

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 16:24 توسط atie|

حکایت دوستی ها ...

یه دوست معمولی وقتی می آد خونت مث مهمون رفتار میکنه

یه دوست واقعی در یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنه

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده

یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه

یه دوست معمولی حتی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه

یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اون هارو هم تو دفترش داره

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت می آره

یه دوست واقعی زودتر میآد و دیرتر می ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه

یه دوست معمولی متنفره از اینکه وقتی رفته بخوابه بهش تلفن کنی

یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی

یه دوست واقعی ازت میخواد که مشکلاتتو حل کنه

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه

یه دوست واقعی بهت بعد از یه دعوا هنوز هم زنگ میزنه

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره

یه دوست واقعی میخواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

یه دوست معمولی این حرف های منو میخونه و شاید هم خیلی زود فراموششون کنه

یه دوست واقعی این اندرزها رو جهت یادآوری دوستاش هم که شده از اونها دریغ نمی کنه و واسه همه شون میفرسته


و بالاخره :


یه دوست واقعی شخصی است که وقتی همه تو را ترک کردند و دیگه حتی از اون دوست معمولی هم خبری نیست، با تو می مونه ...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 16:14 توسط atie|

 

خواستم حال و هوای وبلاگم عوض بشه به خاطر همین این مطلبو نوشتم

 

 

 

 

 

متولدین فروردین **

رنگ شانس : قرمزملایم

اعداد شانس : 6 ، 9 ، 15 و 343

روز اقبال : سه شنبه همراهان مناسب : مرداد ، خرداد ، آذر

 

 

 

 

متولدین اردیبهشت **

رنگ شانس : صورتی وآبی روشن

اعداد شانس : 5 ، 6 ، 13 ، 188 و 4524

روز اقبال : جمعه همراهان مناسب : تیر ، شهریور ، دی ، اسفند

 

متولدین خرداد **

رنگ شانس : نارنجی

اعداد شانس : 3 ، 5 ، 24 ، 433 ، 2545

روز اقبال : چهارشنبه همراهان مناسب : مرداد ، فروردین ، مهر ، بهمن

 

متولدین تیر

رنگ شانس : سفید نقره ای ، آبی نیلی

اعداد شانس : 2 ، 4 ، 12 ، 456 و 9742

روز اقبال : دوشنبه همراهان مناسب : اردیبهشت ، اسفند ، آبان

 

متولدین مرداد **

رنگ شانس : زرد ، طلایی

اعداد شانس : 1 ، 4 ، 34 ، 653 و 6743

روز اقبال : یکشنبه همراهان مناسب : فروردین ، آذر

 

متولدین شهریور **

رنگ شانس : قهوه ای وکرم

اعداد شانس : 0 ، 5 ، 16 ، 888 ، 6848

روز اقبال : چهار شنبه همراهان مناسب : دی ، اردیبهشت

 

متولدین مهر

رنگ شانس : بنفش وقهوه ای

اعداد شانس : 2 ، 6 ، 16 ، 432 ، 9143

روز اقبال : جمعه همراهان مناسب : آذر ، بهمن ، خرداد

 

متولدین آبان

رنگ شانس : قرمزروشن وسیاه

اعداد شانس : 3 ، 5 ، 7 ، 8 ، 9 ، 83 و 659

روز اقبال : سه شنبه همراهان مناسب : تیر واسفند

 

متولدین آذر Jazz Saxophone

رنگ شانس : آبی وسفید

اعداد شانس : 3 ، 12 ، 582 ، 934 و 2343

روز اقبال : پنجشنبه همراهان مناسب : فروردین ، مهر ، مرداد ، بهمن

 

متولدین دی **Tornado

رنگ شانس : سفید وقهوه ای

اعداد شانس : 8 ، 9 ، 62 ، 122 ، 7544

روز اقبال : شنبه همراهان مناسب : شهریور ، اردیبهشت

 

متولدین بهمن **

رنگ شانس : آبی تیره

اعداد شانس : 4 ، 8 ، 10 ، 84 ، 915 و 999

روز اقبال : یکشنبه همراهان مناسب : خرداد ، آذر ، مهر

 

متولدین اسفند

رنگ شانس : آبی آسمانی وقهوه ای روشن

اعداد شانس : 7 ، 11 ، 73 و 354

روز اقبال : پنج شنبه همراهان مناسب : اردیبهشت ، تیر ، دی ، آبان

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 22:13 توسط atie|

سلام خوبید؟
ببخشید چند وقتی بود نمیتونستم زیاد به وبلاگ سر بزنم فقط هر چند روز یه بار میومدم نظرات رو ثبت میکردم و میرفتم

از این بابت از همتون معذرت میخوام

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 17:36 توسط atie|

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

 

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

 

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

 

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

 

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

 

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

 

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

 

او حسابي عصباني شده بود.

 

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

 

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود....

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 13:41 توسط atie|

امروز تو فکر بودم همین طوری که روی مبل نشسته بودم داشتم به این سوال فکر میکردم که اگه یه ماهی و یه پرنده عاشق هم بشن کجا میتونن زندگی کنن اخه ماهی که زندگیش به اب وابسته هست پرنده هم که بره تو اب میمیره

نظر شما چیه؟

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:27 توسط atie|

اموخته ام که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد
ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب
خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي
به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به
دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 17:41 توسط atie|

سلام چند وقتی مسافرت بودم حال و هوام عوض شد

قالب وبلاگ رو عوض کردم

از بس که غصه خوذدم خسته شدم دیگه نمیخوام از غم و غصه بنویسم

میخوام از شادی بنویسم

میخوام از شادکامی بنویسم

نظرتون چیه؟

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 22:3 توسط atie|

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 19:4 توسط atie|

 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 19:1 توسط atie|

دلم گرفته بد جوری خسته ام دلم میخواد یه عمر بخوابم بعد بیدارم کنن بگن بلند شد عمرت تموم شد

یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

انقد دلم گرفته که دلم میخواد با زمین و زمان دعوا کنم

کاش فقط ناراحت بودم

اعصابم خورده حسابی به هم ریخته ام هیچ کس هم نیست کمکم کنه

شاید اگه این وبلاگ نبود تا میتونستم حرفامو بزنم دق میکردم و میمردم

شاید...........................................................................................................

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 22:45 توسط atie|

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 21:26 توسط atie|

خسته ام از اين زندگي ...از اين دنياي به ظاهر زيبا...از اين مردم  به ظاهر صادق وباوفا

خسته ام از دوري از درد انتظار...خسته ام از اين همه دروغ ونيرنگ...

خسته ام... آري پروردگارم از اين دنيا خسته ام.

از آدمهايش. از دروغ هايش. از نيرنگهايش.خسته ام... پس كو صداقت ومحبت

چرا اندكي محبت در دل مردم نيست

چرا قطره اي از عشق در چشمان بنده هايت نيست

همش دروغ پيداست؛ همش نيرنگ پيداست

ديگر دست محبتي در ميان مردم نيست

ديگر عشق پاك و مقدسي در ميان مردم نيست

سفره ي دل مردم همش دروغ است.به ظاهر پاك وصادقانه است

كو دست عشق ومحبت

من خسته ام از اين همه حسرت ... از اين همه اشك

از اين همه ناله وفغان خسته ام آري از دست خودم خسته ام ...

از دست روزگار بي معرفت؛ از دست مردم بي معرفت

آري خدايم ديگر از زندگي سيرم؛ از خودم سيرم ؛ از دنيا سيرم

اي خدا گوش كن صدايم... من خسته ام.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 16:56 توسط atie|

در ديدگاه من

درياست آسمان و ندارد كرانه اي

جز بي نشانگي

از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي

گفتم شبي به خويش:

اين آسمان پير

بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام

دنبال ناخداست

پس ناخدا كجاست؟

در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:

 

درياست آسمان و در آن ناخدا *خداست*

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 15:17 توسط atie|

سلام امروز دلم خیلی خیلی گرفته یکی نیست کمکم کنه یکی نیست بگه خب چیه چرا حالت بده یکی نیست بگه عزیزم من میتونم کمکت کنم؟؟؟

البته همه چی رو نمیشه تقصیر این و اون انداخت

 ولی دیگه هیچکس نیست که همراه ادم باشه یا اینکه بتونیم اونو دوست واقعی مون معرفی کنیم هر وقت خواستی در مورد کسی با اطمینان صحبت کنی از من میشنوی این کارو نکن ابدا این کارو نکن چون اصلا تو این زمونه هیچی قابل اطمینان نیست

البته تا واسه ی خودت تجربه نشه درکش نمیکنی

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:49 توسط atie|

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:37 توسط atie|


آخرين مطالب
»
» داستان اموزنده
»
»
» داستانی که با خوندنش بزرگ ترین درس ها رو باید گرفت
»
» عاشق واقعی
» عشق چیست؟
» فقیر و ثروتمند
» نکته ای در مورد عشق

Design By : LoxTheme.com